معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

535

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

رجعنا الى القصّة آورده‌اند كه چون ساقى تعبير خواب از يوسف استماع فرمود از زندان مراجعت نموده هر چه شنيده بود از تعبير و تدبير مجموع را معروض رأى ملك گردانيد ، ملك دانست كه اين سخن حقّ است و خواب وى را تعبير همين است ، لا جرم بخلاص يوسف از زندان و احضار او فرمان داد و ساقى به زندان آمده صورت اشتياق ملك را بملاقات همايون آن گلدستهء گلستان نبوّت و نورستهء بوستان فتوّت باز نموده ، از يوسف التماس نمود كه همراه وى به بارگاه ملك مبادرت جويد ، صدّيق اجابت نفرمود و گفت : بازگرد نزديك ملك و بپرس كه چه بود حال آن زنان « 1 » كه دست‌هاى خويش بريدند . در اخبار آمده است كه چون رسول عليه الصّلاة و السّلام بدين آيه رسيدى كه « فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ » الآية گفتى خداى عز و جلّ برادر من يوسف را بيامرزاد كه اگر بجاى او من بودمى ، چون رسول ملك بيامدى ، و مرا بيرون خواندى ، من به شتاب بيرون دويدمى ؛ و چون ساقى به نزد ملك آمد و عرضه داشت كه يوسف از زندان بيرون نمىآيد تا بىگناهى او روشن نشود ، ريّان - ابن الوليد از اين حال متعجّب شد ، از حال يوسف كما ينبغى استفسار نمود . ساقى گفت : غلاميست عبرانى كه عزيز مصر او را از مالك بن ذعر خريده است ، در نهايت حسن و ملاحت و كياست و فراست . ملك پرسيد كه موجب حبس او چيست و اين چه زنانند ؟ كه دستهاى خود بريده‌اند ؟ ساقى قصّه يوسف را بوجهى

--> ( 1 ) - ح - د : حال آن زمان كه زنان كه .